سه‌شنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۹

مجله های رنگی کتابخانه پدری


کودکی آغاز شد :‏

 شهر خاموش شد، ستاره های آسمان شهرم، چراغ های هواپیماهای ‏عراقی شد؛

 موسیقی کلاسیکمان، آژیر قرمز، قران و سروده های جنگی شد؛

 تئاتر شهر، صحنه شلاق های سیاهی بود بر بدن عریان زنان پوشیده شده ‏در ملافحه های سفید...‏

تنها سرگرمی کودکی ام، ورق زدن مجله های قدیمی کتابخانه ی پدر و آلبوم های ‏خانوادگی بود. در آن مجله های رنگی، بانویی را می دیدم، زیبا، درخشان با ‏شاهزاده های کوچک سرزمینم که همیشه در کنار مادر بودند. در آن آلبوم های ‏خانوادگی، بدنبال مادرم بودم، چهره های رنگی و زیبای درخشان زنی که دیگر از ‏داغ از دست دادن فرزندش و منفور گشتن سرزمین ایران، نمی درخشید. ‏

در لابلای آن مجله ها «رنگارنگ، نقش و نگار » و آلبوم های عکس خانوادگی ‏که فقط چند سال بیش نداشتند، خیلی سریع آموختم که " زن " معلم امور تربیتی ‏دینی مدرسه نیست.‏

 سحرگاه نوجوانی، دوره ای را که از من دزدیند می رسید و همه چیز بر ما ‏ممنوع بود:‏

 خواندن هدایت، فروغ، سهراب و مولانا در جامیزی مدرسه؛

 حرف زدن با پسر همسایه پشت درهای نیمه باز؛

 دبیرستان با کلاس های دینی و امور تربیتی و شسته شوی مغزها؛

 کلاس خصوصی موسیقی پنهان از چشم گرگان مذهبی؛

 گوش دادن به موسیقی راک که جرمی بود نابخشنودنی برای خدای ‏سرزمین من...‏

  خورشید کم سوی جوانی مانند چراغ گرد سوز اون روزهای تلخ خاموشی ‏شهر زیر آتش موشک های عراقی سوسو زنان بر زیر ابرهای ضخیم ‏وخاکستری زندگی ام نور می زد:‏

• ورود به صحنه اجتماع دروغین؛

• چهارشنبه سوری زیر باتوم نظامیان؛

• شب نشینی ها و حمله سیاه چهره ها و کمیته و دادگاه و ‏مجرم بودن فقط بخاطر یک شب معمولی در کنار ‏دوستان ...‏

در حادثه ی تلخ و غم انگیز کوی دانشگاه، به تاریخ سرزمینم پشت کردم و رفتن را بر ‏قرار ترجیح دادم؛ رفتم تا بمانم نه آنکه بمانم تا تاریخ را بسازم. به شهر زیبا و رویایی ‏پاریس رسیدم، خبر ناگهانی شاهزاده ی کوچک مجله های رنگی کتابخانه پدر را در ‏اخبار شنیدم. ‏

اینبار نه در برگ برگ های آن مجله ها بلکه بر سر مزار او با شاهزاده ی کوچک ‏کودکی ام سخن گفتم و برایش نوشتم و نوشتم... برای لیلا، او که نتوانست تاریخ را تکان ‏دهد، اما خود تاریخ ساز شد. تاریخی نو از لحظه ای به نام وداع با سرنوشت بی وفا، ‏وداع با مردمانی از سرزمین منفور شده...‏

در هتل پارک برای اولین بار جلوی آن بانوی زیبای مجله های کودکی ام ایستادم، او را ‏لمس کردم و بر خود گریستم: چرا اینجا و نه آنجا؟ چرا؟ چرا...؟ شاهزاده دیگری را ‏دیدم، مردی جوان، باوقار که نگاه برنده ای داشت، سخن گفتن با او لذت بخش بود و ‏کوتاه ولی پر معنا... چندمین دهم ماه ژوئن به هتل پارک رفتیم تا به یاد شاهزاده ی ‏کوچک سرزمینم « لیلا » با بانوی سرزمین مادری ام هم درد شوم. ‏

از آن زمان دیری نگذشت که دختران و پسران جوان سرزمین ایرانم، یکی پس از ‏دیگری پرپر شدند. هنوز از غم یکی در نیامده، در غم دیگری سر به بالین نهادیم، ‏گریستیم و گریستیم. زندانیان سیاسی، کهریزک، اعدام های پی در پی و من و او و ما ‏چه کردیم؟ چه می کنند و چه می توان کرد؟

در این گمگشتی ها در سفر بودم که برگ های مجازی بار دیگر ما را تکان داد: ... « ‏علیرضا پهلوی » ...‏

آن مرد جوان که خواست تاریخ سرزمین ایران را تغییر دهد با پیوستن به برگ های ‏تاریخ سرزمین مادریمان، یک قرن سکوت، را شکست و خود بهترین مورخ تاریخ شد. ‏

او دکترای ایرانشناسی خود را نه در سالن دانشگاه هاروارد بلکه با پیوستن به تاریخ بر ‏برگ های تاریخ ایران، دفاع کرد و چه مردانه سر بلند پرواز کرد به افق دریای کاسپین. ‏نسل من، نسل او، نسل ما به او درجه افتخاری دکترای ایرانشناسی را با رتبه عالی اهدا ‏کرد، چرا که علیرضا به تنهایی تاریخ ساز شد. آیندگان خواهند نوشت که چه کردند که ‏چه کردند و چه کردند دیگران که اینگونه تاریخ ساز شدیم. ‏

قلبم شکسته، اشک هایم خشکیده اند و در سراب آزادی سرزمینم کسی دیگر به یاد گربه ‏های ایرانی نیست. ‏

بانوی سرزمین من، فرح ایران، مادر فرهنگ و هنر سرزمین مادریم، با تو همراه هستیم ‏چرا که این درد مشترک هرگز جدا جدا، درمان نمی شود.‏

واژه ای دیگر باید ساخت تا دردت را بتوانم فریاد کنم؛

واژه ای دیگر باید...‏



یکشنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۹

از خیابان جمشید تا جمکران فرنگ


یادمه در دوران کودکی سال های بعد از انقلاب، همه می گفتند زنان خیابان جمشید، بدنشان را با آب چاه جمکران شستند و توبه ‏کردند و یک جورایی غسل تعمید کردند و بعد هم رفتند زیر چادر و با یک روحانی از حوزه ازدواج کردند. چه انقلابی، حداقل ‏یک قشری به نوایی رسید.‏

سال ها پشت سر هم از زندگی ما گذر کردند و هفده سال بیشتر نداشتم که فقط بخاطر داشتن یک لاک رنگ ناخن با بقیه بچه ها ‏در میدان درکه ما را گرفتند. بعد از کمیته دربند ما را فرستادند به وزرا... پنجشنبه 9 صبح بود، من و میترا را فرستادند به سلول ‏زنان فاحشه که تنبیه شویم.‏

هیچ وقت از هیچی اینقدر نترسیده بودم حتی موشک های عراقی هم اینقدر وحشتناک نبود. مثل یک گردان سرباز که می خواستند ‏به ما حمله کنند. یک پیرزنی (خانم رییس) آنچنان ما را نگاه می کرد اینگار داشت برامون مشتری پیدا می کرد. آنروز فقط هفده ‏سال بیش نداشتم.‏

بیست و دو ساله که بودم، در اداره (مرکز تحقیقات وزارت کشاورزی) سازماندهی یک کنفرانس با من بود. از شرکت کنندگان مهم ‏ما، فاطمه دختر بزرگ اکبر رفسنجانی بود با دار و دستش با چادرهای سیاه. نگاهاشون مثل همون زنان فاحشه زندان وزرا بر ما ‏سنگینی می کرد. دیری نگذشت که از وزارت کشور آمدند برای کنترل اوضاع حجاب زنان در سازمان های اداری و کار ما رسید ‏به دادگاهی در اماکن بهارستان و راهروهای وزرا. اینبار طبقه اول وزرا در یک گوشه منتظر وقتم بودم برای دادگاه نهایی که یک ‏گردن کلفت ریشو آمد و من را برد در راهروی دیگری که گردن کلفت تر از خودش زیاد نشسته بودند. با انگشت به من اشاره ‏کرد که آنجا بنشینم و منتظر باشم: بین دو تا آقا، دست چپیم گفت دادگاهیش هست برای اینکه فیلم های (ایکس)غیر مجاز می فروشد ‏و دست راستیم جای عمیق یک چاقو روی صورتش بود و خود راوی حالش بود. به حال خودم فکر می کردم، کارشناس 22 ساله ‏کشور بعد از سه سال خدمت برای دولت، بخاطر پوشیدن شلوار جین که کمی از مانتو می زد بیرون و یک خط چشم باریک ‏نشسته بین یک خلاف و یک جانی... آنروز هم گذشت.‏

آن روز و روزهای بسیاری گذشتند. از هیجانات ریاست جمهوری خاتمی، سرکوبی کوی دانشگاه تهران تا حکم مهاجرت وتبعید به ‏زیباترین شهر رویایی جهان و دزدی رای ما در انتخابات رسیدیم به بحث شیرین گفتگو. امروزه بین ایرانیها، بجز چپی ها، حزب ‏اللهی ها و شاه اللهی، اتحاد هم شده یه شعار زیبای روشنفکری که داریم به هم باهاش حال می دیم. یه دو سالی هست که داریم ‏گفتگو می کنیم و از همبستگی حرف می زنیم. گفتگوی تمدن ها یعنی جمع شدن و همه با هم صحبت کردن، چه دور یه میز چه از ‏طریق ابزار شبکه اینترنتی.‏

چند روز پیش با یکیشون حرف زدم، نا خودآگاه، صداش تمام روحم رو بهم ریخت، با کسی که تا وقتی در ایران بود زیر چادر ‏سیاهش فریاد اصلاح طلبی می زد و امروز اینجا شده مدرن و داره نقش آدم حسابی ها رو بازی می کنه. ایرانی های بزرگ شده ‏در دموکراسی این طرف آب، بچه های اصیل ایرانی که در کودکی به همراه پدران و مادران با سرزمین مادری وداع گفتند می ‏گویند خیلی خوبه که این آدم ها دارند پیشرفت می کنند، چه پیشرفت شگفت انگیزی.‏

من همیشه برای زنانی که زیر یوغ مذهب خانواده، پدر، مادر، برادر، دایی، عمو، همسر و دولت اسلامی مجبور به پوشیدن ‏حجاب بودند، بسیار متاثر بودم. خیلی از دوستانم بعد از بیرون آمدن از خانه چادر را بر می داشتند و آنرا در ساک دستیشان حبس ‏می کردند. در شب نشینی ها روسری را بر می داشتند و نفس می کشیدند. مردانی که زیر ضربه های شلاق حتی آه هم نگفتند. آیا ‏فرقی بین این آدم های مبارز تا کسانی که برای نظام کار می کردند و حالا این طرف آب رنگ عوض کردند، هست؟ سهم کسانی ‏که درون مرز صدای لاییسیته بودن آنها را نمیشود شنید در این گذار کجاست؟ ما که تا از لاییسیته حرف می زدیم به ما می گفتند، ‏الان وقتش نیست حالا اینور آب هم باز باید برای خشنود کردن دل آقایان و خانم ها خفقان بگیریم ؟ چرا که میکرفون در سنت ما ‏همیشه دست یک گروه باید باشد؟ تا کجا و از کجا باید گذار کنیم؟

من از این اتحاد از صمیم قلب خرسندم و به این پیشرفت سریع هموطنانم افتخار می کنم و از ایفای نقش در این گذار کم کاری ‏نخواهم کرد. اما دوست داشتم آنها که رنگ راحت عوض می کنند بدانند که خاطره آدم ها را نمی شود براحتی پاک کرد. در این ‏مسیر تغییر، خود خودمان باشیم و نه برای قدرت طلبی از جمکران به فرنگ و فردا به ناکجاآباد گذار کنیم.

‏





دوشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۹

تاریخ حجاب

حجاب کلمه ایی است ریشه زبان عربی، به معنای " خود را پوشاندن از نگاه ها، پنهان کردن". همچنین معنی پرده یا صفحه را نیز می دهد. شکل حجاب در مذاهب وکشورهای متفاوت تغییر می کند: چادری در افغانستان و پاکستان، چادر در ایران، بورکا در کشورهای عربی...

حجاب به معنای پوشش بدن از سال های دور نزد ماد ها، رومی ها، یونانیان، آسوریان ... به اشکال مختلف وجود داشته است. در این زمینه نظرات متفاوت و مختلفی وجود دارد. آن چه که محققین مذهبی امروز آن را حجاب می نامند با پوشش دوران قبل از میلاد مسیح (دوران آنتیک) یکی نمی باشد، هر چند که از یک واژه استفاده می شود. ولیکن پوشش کامل صورت، مو و بدن زنان در ادیان توحیدی شکل گرفت. حجاب زن در کتاب ابرهیم، پیامبر دین یهود، چنین آمده: «"رفقه" چشمان خود را بلند کرده و اسحاق را دید و از شتر خود فرود آمد، زیرا از خادم پرسید: این مرد کیست که در صحرا به استقبال ما می آید؟ خادم گفت: آقای من است. پس برقع خود راگرفته، خود را پوشانید.» تورات آیه 18 در اصول اخلاقی «تلمود» که یکی از کتاب های مهم دینی و در حقیقت فقه مدون و آیین نامه زندگی یهودیان است، آمده: «اگر زنی به نقض قانون یهود می پرداخت، چنانچه مثلاً بی آنکه چیزی بر سر داشت به میان مردم می رفت و یا در شارع عام نخ می رشت یا با هر سنخی از مردان درد دل می کرد یا صدایش آنقدر بلند بود که چون در خانه اش تکلّم می نمود، همسایگانش می توانستند سخنان او را بشنوند، در آن صورت مرد حق داشت بدون پرداخت مهریه او را طلاق دهد.» 19 اولین نوشته ی مکتوب در مورد حجاب زنان برای اولین بار از ادیان توحیدی در نامه پلس به قدنتیان ( Corinthians ) می باشد، در این نامه او پوشش زنان را در رابطه با خود و با خدا محدود می سازد . «اما می خواهم شما بدانید که سر هر مرد، مسیح است و سر زن، مرد و سر مسیح، خدا. هر مردی که سرپوشیده دعا یا نبوت کند سر خود را رسوا می نماید. اما هر زنی که سربرهنه دعا کند، سر خود را رسوا می سازد؛ زیرا این چنان است که تراشیده شود. زیرا اگر زن نمی پوشد، موی را نیز ببرد و اگر زن را موی بریدن یا تراشیدن قبیح است، باید بپوشد؛ زیرا که مرد را نباید سر خود را بپوشد چون که او صورت و جلال خداست، اما زن جلال مرد است؛ زیرا که مرد از زن نیست، بلکه زن از مرد است و نیز مرد به جهت زن آفریده نشده، بلکه زن برای مرد. از این جهت زن می باید عزتی بر سر داشته باشد، به سبب فرشتگان... در دل خود انصاف دهید آیا شایسته است که زن ناپوشیده نزد خدا دعا کند.» انجیل آیه 20 و نیز در انجیل، در رساله پولس، به تیموتاوءس می گوید: «و همچنین زنان خود را بیارایند به لباس حیا و پرهیز، نه به زلف ها و طلا و مروارید و رخت گران بها، بلکه چنان که زنانی را می شاید که دعوای دینداری می کنند به اعمال صالحه.» انجیل آیه 21

ادامه دارد ...

جمعه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۹

بیانیه «همگرایی سبز جنبش زنان» به مناسبت سالگرد انقلاب مشروطیت

مدرسه فمینیستی: سومین نشست سبز فعالان جنبش زنان، همزمان با یکصد و چهارمین سالگرد انقلاب مشروطیت در تهران برگزار شد. در این نشست که نمایندگانی از طیف های مختلف جنبش زنان در آن شرکت داشتند، علاوه بر سخنرانی هایی حول و حوش زنان در مشروطیت و نیز مسائل گریبانگیر امروز جامعه از جمله اعتراض به ادامه بازداشت زندانیان سیاسی و نگرانی از سلامت  زندانی که در اعتصاب غذا بسر می برند، بیانیه ای نیز به مناسبت سالگرد انقلاب مشروطه صادر و قرائت شد.
http://www.feministschool.com/spip.php?article5435

سومین نشست همگرایی سبز جنبش زنان به مناسبت سالگرد مشروطیت به روایت تصویر: از آسیب شناسی مشروطه تا اعتصاب غذای 17 زندانی سیاسی

مدرسه فمینیستی: فعالان جنبش زنان، سومین نشست همگرایی سبز خود را به مناسبت یکصد و چهارمین سالگرد اعلام مشروطیت برگزار کردند. در این مراسم صمیمانه که توسط مینو مرتاضی اداره شد، تعدادی از حاضران به ایراد سخنرانی پرداختند.

گزارش: آمنه کرمی / عکس ها: شیرین بهرامی-14 مرداد 1389


چهارشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۹

زنی‌ را میشناسم من



زنی‌ را میشناسم من که
شوق بال و پر دارد
ولی از بس که پر شور است
 دو صد بیم از سفر دارد
زنی را می شناسم من
که در یک گوشه ی خانه
 میان شستن و پختن
درون آشپزخانه
سرود عشق می خواند
نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون
امیدش در ته فرداست
زنی را می شناسم من
که می گوید پشیمان است
چرا دل را به او بسته
? کجا او لایق آنست
زنی هم زیر لب گوید
گریزانم از این خانه
ولی از خود چنین پرسد
چه کس موهای طفلم را
پس از من می زند شانه؟
 زنی آبستن درد است
زنی نوزاد غم دارد
زنی می گرید و گوید
به سینه شیر کم دارد
زنی با تار تنهایی
لباس تور می بافد
زنی در کنج تاریکی
نماز نور می خواند
 زنی خو کرده با زنجیر
زنی مانوس با زندان
:تمام سهم او اینست
.! نگاه سرد زندانبان

زنی را می شناسم من
که می میرد ز یک تحقیر
ولی آواز می خواند
که این است بازی تقدیر
زنی با فقر می سازد
زنی با اشک می خوابد
زنی با حسرت و حیرت
گناهش را نمی داند
زنی واریس پایش را
زنی درد نهانش را
ز مردم می کند مخفی
که یک باره نگویندش
! چه بد بختی چه بد بختی

زنی را می شناسم من
که شعرش بوی غم دارد
ولی می خندد و گوید
که دنیا پیچ و خم دارد
زنی را می شناسم من
که هر شب کودکانش را
به شعر و قصه می خواند
اگر چه درد جانکاهی
درون سینه اش دارد
زنی می ترسد از رفتن
که او شمعی ست در خانه
اگر بیرون رود از در
.! چه تاریک است این خانه
زنی شرمنده از کودک
کنار سفره ی خالی
که ای طفلم بخواب امشب
بخواب آری
و من تکرار خواهم کرد
سرود لایی لالایی
زنی را می شناسم من
که رنگ دامنش زرد است
شب و روزش شده گریه
. که او نازای پردرد است
زنی را می شناسم من
که نای رفتنش رفته
قدم هایش همه خسته
دلش در زیر پاهایش
زند فریاد که : بسه

 زنی را می شناسم من
 که با شیطان نفس خود
هزاران بار جنگیده
و چون فاتح شده آخر
به بدنامی بد کاران
! تمسخر وار خندیده
زنی آواز می خواند
زنی خاموش می ماند
زنی حتی شبانگاهان
. میان کوچه می ماند

زنی در کار چون مرد است
به دستش تاول درد است
ز بس که رنج و غم دارد
فراموشش شده دیگر
. جنینی در شکم دارد
زنی در بستر مرگ است
زنی نزدیکی مرگ است
سراغش را که می گیرد
 نمی دانم ,نمی دانم؟
شبی در بستری کوچک
زنی آهسته می میرد
زنی هم انتقامش را
ز مردی هرزه می گیرد
...زنی را می شناسم من 

سیمین بهبهانی




دوشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۸۹

پیامی به پیام های بانو زهرا رهنورد

بانو زهرا رهنورد
زهرا رهنورد: با جنبش سبز نفس می کشم

این پیام برای توست که مانند یک شیر زن، یک مادر، یک زن، یک انسان، در این یک سال گذشته در میدان آزادی خواهان، سبز چون بهار، حضور داشتید. در این یک سال به دیدار دردمندان مبارز رفتید و هیچ خانواده ی مبارز را فراموش نکردید. یک سال گذشت و ما هم چنان همراه با هم امید داریم به آبادی سرزمین پرازمهرمان ایران، به زنده نگه داشتن یاد آزدای خواهان ایران: ندا، سهراب، ترانه، کیانوش... و هم چنان هم فریادیم که ما پیروزیم.

بانو زهرا، در این سال های سخت گذشته با سرکوب زنان و مردان ، با سر کوب حق و آزادی، احترام به انسانیت، در یادها کم رنگ تر می شود. در کدام کشور بر سر زن، بر سر مادر خود می کوبند، تحقیرش می کنند، حرمتش را می شکنند و او را مانند یک شیی جنسی می نگرنند؟ در کدامین سرزمین دینی یا غیر دینی، مرد را آنچنان پست می کنند، آن چنان که با دیدن یک تار مو متزلزل می شود؟ در چندین خانه ایرانی این اتفاق می افتد؟ در چندین خانه ایرانی زن از مرد، خود را زیر یک پرده می پوشاند؟ در چندین خانه ایرنی مرد یه زن مانند یک شیی، یک جسم جنسی می نگرد و تنها به فکرشهوات حیوانی است؟ در چند خانه در دیگر نقاط دنیا مردانی چون مردان ایرانی، چون پدران ایرانی هستند که تمام عمرشان را تلاش برای حفظ خانواده، همسر و فرزند می کنند؟

بانو زهرا، من یک زن هستم در آغوش مردی آزاد بزرگ شدم و او تنها به من آزادی و عشق را آموخت. در دامن مادری که در کنار پدرم همگام و هم یار بود، در محیط یک خانواده عاشق که هر فردی به دیگری مانند یک انسان نگاه می کند و حرمت هر انسان چون یک انسان حفظ می شود. افسوس که این حریم بسیار کوچک هست و فرای دیوارهای امن این خانه ی پدری، در سرزمین مخوفی هستم که در این سال ها هیچ حس انسانی از نوجوانی، از جوانی، از زن شدنم، از انسان بودن، ندارم

بانو زهرا، امروز با شما صحبت می کنم، با شما هم راز و هم درد می شوم، با تو که در این یک سال نشان زن آزادی خواه ایران زمین بودی. بانوی ایران، چندین بار تحقیر شدی چون زن بودی؟ چندین بار توهین شدی؟ چندین بار ؟ بعد از این سال های سرکوب برای زنان، هر روز شاهد تحقیرها و تمسخرهای بیشتر و بیشتر هستیم. ماشین هایی که در شهر می چرخند با ایجاد رعب و وحشت به دنبال تحقیر یک زنی دیگر هستند.  
بانو زهرا رهنورد، همسر آقای موسوی، جایگاه تو امروز بسیار در ایران زمین مهم هست و هر حرکت تو برای آینده هر ایرانی نقش آفرین هست. بانو ی آیران، من از تو التماس دارم تا به عنوان یک مادر، یک زن، یک دوست و یک انسان به خشونت این گروه سودجو برخوردی قاطع نشان بدهی.
چون یک زن ایرنی، از تو به حرمت جنبش مردمی ایران، می خواهم تا، آن پرده ی به کنار زده، آن چادر را به کنار بگذارید . یک روز به حرمت تمام بی حرمتی هایی که در این سی سال به ما زنان آزاد اندیش شد، چادرتان را بر دارید و از انسانیت، از حرمت انسانیت و از زنان حمایت کنید. اعتصاب را از خود شروع کنیم، گامی ورای این پرده هایی که خود را در آن نهان کرده اییم، برداریم و خود از قید کلمات آزاد کنیم. پیام ها را بیشتر به عمل نزدیک کنیم. گر خود به آنچه که ایمان داریم عمل نکنیم، چه آینده ایی برای این جنبش می ماند؟ به یاد همه انسان های آزاد که امروز در بین ما نیستند

من آن بانوی سبزم بر سر دار      نه می گریم نه می ترسم ز بیداد
یلان شرزه اند یاران رعدند        علمدار مصاف دادِ بی داد

  

چهارشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۹

l’interview du président iranien Mahmoud Ahmadinejad par la journaliste vedette du 20 heures de TF1 Laurence Ferrari

خون ندای آزادی ماست TF1 قیمت

  شبکه تلویزین دولتی فرانسه شاهکاری دیگر می زند. بعد از مبادله یک شهروند بی گناه فرانسوی " کلوتید رایس" با یک قاتل، شاهد یک برنامه 8 دقیقه ای شدیم. خانم لورانس فراری خبرنگار این شبکه با پوشش اجباری در محضر رییس دولت کودتا از غزه و اسراییل می پرسد. کاش این خانم به ما هم یک چند لحظه وقت بدهند و جواب پرسش های ما را بدهد، هرچند که ما نه نفتی، نه اورانیم، نه پولی در چنته نداریم... که وقت شریفشان را بخریم. ما باید این روتون و باور کنیم یا اون روتون را. نه این که میکروفن به دست در کل شهر داد می زنید : آهای مردم ایران و ایرانی تروریست هستند، وای و بی داد، این ها دارند بمب اتم می سازند... نه به این که چه زیبا رو با حجاب زیبایی که باب میل آقایان هست می نشینید در مقابلشون و گپ زنان، نظر آقایان را راجب دیگر کشورها می پرسید. ناسلا متی در این کشور خون ها ریخته می شه برای  یک کم آزادی و یک کم هم احترام به حقوق بشر که شما پزشو به ما می فروشید. خانم فراری گرامی، قیمت این برنامه بهای خون ندای آزادی ترانه و سهراب هستش، ولی بلا نسبت آقا و خانم گاو و میش بدانید که گاومیش خودتون هستید نه مردم: ننگ بر شما


چهارشنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۹

لغو همیشگی و بی قید و شرط "مجازات" اعدام


 پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردنی است
Keep the flight in mind, The Bird may die 

 

می بایست بصورت گسترده و رادیکال به جنبش علیه اعدام دامن زد و بهیچ عنوان زیر بار کوچکترین تبصره و استثائی نرفت. می بایست تلاش روشنگرانه ی خود را گسترش دهیم و در راستای تعمیق این واقعیت که اعدام خود جنایت و قتل عمد محسوب میشود و صرفنظر از شنیع، وحشیانه و ضد انسانی بودن آن، از زاویه ی جامع شناسی نیز کوچکترین تاثیر مثبتی در روند "اصلاح جامعه" و حتی "عبرت گرفتن" دیگران ندارد، گام برداریم.
امید است با پیروزی قریب الوقوع ما مردم، ممنوعیت قتل عمد دولتی به خواست همگانی جامعه تبدیل شده, مجازات اعدام در ایران بصورت برگشت ناپذیری ملغی شود: ایمان شیرعلی